حروف در غزلم جان گرفته ، می رقصند
به خویش هیات انسان گرفته می رقصند
چنان که در تک و تازند واژه ها گویا
عنان سیر زطوفان گرفته می رقصند
چو فرودین همه تاج شکوفه بر سرشان
خراج از آذر و آبان گرفته می رقصند
ز بیت های محقر عجیب دلگیرند
که راه کوه و بیابان گرفته می رقصند
قلم به هیات پیری و واژه های جوان
از او اجازه ی جولان گرفته می رقصند
به کربلای غزل واژه های بی پروا
ز پیر رخصت میدان گرفته می رقصند
میان جوهری از خون اگر چه بی سر و دست
ز مرگ حتی تاوان گرفته می رقصند
حروف بی کفن افتاده در دل میدان
اگرچه قائله پایان گرفته می رقصند
نوشته شده توسط عباس کیقبادی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت
براي اين روزهاي شعر، اگر نگويم متأسفم ميگويم نگرانم و همين نگراني مرا برانگيخته تا بنويسم. مني كه در طول سالها شاعري هيچگاه لب به شكايت نگشودهام و چون بعضي كه خزان به قيمت جان جار ميزنند دنبال هياهو و ايجاد موج كاذب نبودهام تا برآن سوار شوم و راه به ساحل نام و نان ببرم . امروز هم اگر مينويسم دغدغهي شخصي در كار نيست بلكه تنها و تنها از سر دلسوزي براي شعر است كه اين روزها پي در پي به مسلخ جشنواره ها ميرود
در آخر به برگزاركنندگان جشنوارهها و داوران آنها ميگويم بگذاريد جشنوارهها سكوي پرتابي براي شعر اين مرز و بوم باشد. بگذاريد در جشنوارهها سره از ناسره شناخته شود و راهي درست پيش پاي نو پايان شعر قرار گيرد.
«يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود»
مطالب مرتبط:
در حاشیه برگزاری جشنواره های اخیر شعر
نوشته شده توسط عباس کیقبادی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
تو را می جویم و هر بار پیدا می کنم خود را
در این تکرار در تکرار پیدا می کنم خود را
گمانم بود دیوار است تنها مانع دیدار
ولی در پشت این دیوار پیدا می کنم خود را
تو را از هر که می پرسم نشانی از خودش دارد
جوابی نیست ، بالاجبار پیدا می کنم خود را
تو را از دارهای قالی این شهر می پرسم
ولی بر چوبه های دار پیدا می کنم خود را
تو را باید که پیدا کرد ، این را با خودم گفتم
ولی با شاید و انگار پیدا می کنم خود را
به من گفتند او مانده ست در آوار بمباران
ولی در زیر این آوار پیدا می کنم خود را
نوشته شده توسط عباس کیقبادی در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت
گفتم نبسته دست مرا گردون ، گفتم سخن فسانه و افسون است
بگذار این شرنگ و شرابی خواه ، رستم از این مجادله دلخون است
اسفندیار غره ی رویین تن بس زخم ها به جان تهمتن زد
خفتان شکفته شد به تن رستم ، زخم از ستاره بر تنش افزون است
اسفندیار! چشم خرد بگشا ، چشم سرت کلید هلاک توست
این حرف اگر به گوش نیاویزی لختی دگر بپای که ایدون است
این چاه نابرادری شغٌاد ، اینک تو رستمی و من آن چاهم
این ننگ را چگونه توان آرم تا انتهای قصه ی ما چون است
امروز اگر به یاری زال زر سیمرغ تیر گز به من آورده ست
شادان نی ام که روز دگر آید ، کاحوال چرخ تیره دگرگون است
آن روز من به چاه شغاد اما تو در میان حجله ای از خاکی
بگذار این شرنگ و شرابی خواه ، رستم از این مجادله دلخون است
نوشته شده توسط عباس کیقبادی در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت
درختان را بریدند و بتون ها سر برآوردند
و حتی عاشقی را راه و رسمی دیگر آوردند
بیا پیغام های عشق را از سیم ها بشنو
چه کارت با خبرهایی که صدها کفتر آوردند
گمانم یادمان رفته است آن ایام خونین را
که از دشت جنون بس لاله های پر پر آوردند
وصیت نامه هایی سوخته از سنگری خالی
به یادت هست همسنگر که چندین دفتر آوردند؟
تو را میزی به خود چسباند و من را شعر با خود برد
که نااهلان ز کار عاشقیمان سر در آوردند
بیا و عکس ها را پیش هم بگذار .... می بینی
که چندین عاشق از این عکس ها را بی سر آوردند
دوباره در دلم شوری ست می دانم که می دانی
گمانم باز هم نعش شهیدی دیگر آوردند
نوشته شده توسط عباس کیقبادی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت
خریدم از تو نگاهی را فروختم دل و دینم را
ببین فروش چنانم را ببین خرید چنینم را
دلم که نرد تو می بازد، مگر که عشق تو باز آرد
به این قمار فرستادم قمار باز ترینم را
در این دو روزه ی هجرانت چه رفته بر سر این عاشق؟
بیا دمی و تماشا کن خطوط روی جبینم را
ز ترس ناوک مژگانت کمین گرفته ام از سویی
ز سوی دیگر، ابرویت کمان کشیده کمینم را
مباد دل زتو بر گیرم، وگر در آتش نمرودم
که دلبرانه تو پر دادی پرندگان یقینم را
بهشت را به خدا بگذار زمین برای من و عشقت
خدا نخواست که بفروشم به آن بهشت زمینم را
نوشته شده توسط عباس کیقبادی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
الشعراء تلامیذالرحمان
شعر به معنای حس است و شاعران حساسترین مردمند و به همین جهت است که نشانه ها ، تصاویر و کلماتی را که از سوی پروردگار در هستی جاری ست و اکثر مردم در نمی یابند ـ چرا که اکثرهم لا یشعرون ـ دریافته به مدد زبان که ابزار ایشان است به رشته کشیده چونان سینه ریزی برای تجمل و یا سبحه ای برای توسل عرضه می دارند و امروز بهترین راه برای عرضه ی آن این فضای مجازی ست تا شاعر و مخاطب بدون اینکه نفس هم را دریابند فقط و فقط از راه دیدار کلمات ارتباط برقرار کنند. از این هفته هر پنج شنبه با شعری خواهم آمد اگر خدا بخواهد...
عباس کیقبادی/ چله نشین
ای گیسوانت آبشار شب،ای چشم هایت چشمه ی خورشید
گم گشته بودم در شب زلفت تا روز چشمانت به من تابید
آمد نسیمی از سر کویت ، با شمه ای از طره ی مویت
در آرزوی کفر گیسویت ایمان من چون بید می لرزید
می خواندی آن شعر مردف را ، بر کف گرفته می زدی دف را
می دیدم آن شور مضاعف را در من هزاران بار می رقصید
من دست افشان پیش او بودم ، با یار گرم گفتگو بودم
او ساقی اما من سبو بودم، آنک سبو در حلقه می چرخید
از برکه آمد آب بردارد ، یک کوزه از مهتاب بردارد
تا کوزه مملو می شد از برکه ماهی درون چاه می غلطید
بالا تر از وهم و گمان من ! ای رستخیز ناگهان من!
می خواستم از عشق بنویسم اما قلم از دست من لغزید
نوشته شده توسط عباس کیقبادی در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY